|
ترنجبین یا ترانگبین ماده شیرینی است که از گیاهی بنام خارشتر گرفته می شود |
|
|
پونه از خانواده نعناع است وبرای هضم غذا مفید می باشد جویدن نعناع و پونه برای بر طرف کردن سکسکه مفید است و ضد تشنج و آرام کننده اعصاب است |
| |
|
گیاهی است که به حالات خودرو در جنگلها و اراضی غیر مزروع می روید و از ارتفاع آن تا شصت سانتی متر میرسد. |
| |
|
پامچال گیاه زیبایی است که بصورت علفی می باشد و خودرو است برگهای آن کرکدار پرچین و بیضی شکل است و گلهای آن افتاده و زرد رنگ است |
| |
|
درختی است جنگلی که بیشتر در مناطق کوهستانی و همچنین نقاط گرمسیری می روید از برگ و پوست آن استفاده می کنند |
| |
ادامه مطلب
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 19:3 توسط محمدابراهيمي
|
وقتی دل سودایی می رفت به بستان ها —— بی خویشتنم کردی، بوی گل و ریحان ها
گه نعره زدی بلبل، گه جامه دریدی گل —— تا یاد تو افتادم، از یاد برفت آن ها
ای مهر تو در دل ها، وی مهر تو بر لب ها —— وی شور تو در سرها، وی سر تو در جان ها
تا عهد تو دربستم، عهد همه بشکستم —— بعد از تو روا باشد، نقض همه پیمان ها
تا خار غم عشقت آویخته در دامن —— کوته نظری باشد، رفتن به گلستان ها
آن را که چنین دردی از پای دراندازد —— باید که فروشوید دست از همه درمان ها
گر در طلبش رنجی، ما را برسد شاید —— چون عشق حرم باشد، سهلست بیابان ها
هر تیر که در کیشست، گر بر دل ریش آید —— ما نیز یکی باشیم از جمله قربان ها
هر کو نظری دارد، با یار کمان ابرو —— باید که سپر باشد، پیش همه پیکان ها
گویند مگو سعدی چندین سخن از عشقش —— می گویم و بعد از من گویند به دوران ها
(شیخ اجل)

+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 18:45 توسط محمدابراهيمي
|
شعر و ادبیات جهان
- [این مطلب تنها معرفی ستون های شعر و ادبیات جهان در صفحه فرهنگ و ادب تبیان است و قصد معرفی و بررسی ادبیات جهان را ندارد]
گرچه شناخت ادبیات کشور هایی که به زبان فارسی سخن نمی گویند در حقیقت به شکلی که به نوعی درک شهودی از زیبایی شعری بیانجامد برای ما فارسی زبانان عملا غیر ممکن است - همانطور که شناخت ادبیات فارسی آن گونه که هست برای غیر فارسی زبانان همین حکم را دارد - اما پل ترجمه ، انتقال مفاهیم و تا حدودی زیبایی های تصاویر شعری ادب غیر فارسی را که ما به آن "ادبیات جهان" می گوییم ممکن می سازد . قطعات ادبی زیبا و اشعار شاعران غیر فارسی زبان و همین طور مصاحبه ها و نظرات آنان در باب ادبیات موضوع ستون های " شعر و ادبیات جهان " است .
دامنه وسیع شعر جهان از اشعار وایکینگ ها تا شعر پست مدرن و همین طور از قصاید عرب جاهلی تا هایکو های ژاپنی و ادبیات جهان از نمایشنامه های شکسپیر و گوته گرفته تا تحلیل های آلن پو و نمایش های بکت محتوای اصلی این بخش خواهد بود . ما تنها "ادبیات داستانی" کشور های غیر فارسی زبان را ازین مجموعه قلم گرفته ایم تا در ستون "ادبیات داستانی " به آن بپردازیم.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 18:38 توسط محمدابراهيمي
|
| محمدابراهیمی |
 |
تعداد ابيات : ١٠ | |
| ميرسد مژده گل بلبل خوش الحان را |
رونق عهد شباب است دگر بستان را |
|
| خدمت ما برسان سرو و گل و ريحان را |
اي صبا گر به جوانان چمن بازرسي |
|
| خاکروب در ميخانه کنم مژگان را |
گر چنين جلوه کند مغبچه باده فروش |
|
| مضطرب حال مگردان من سرگردان را |
اي که بر مه کشي از عنبر سارا چوگان |
|
| در سر کار خرابات کنند ايمان را |
ترسم اين قوم که بر دردکشان ميخندند |
|
| هست خاکي که به آبي نخرد طوفان را |
يار مردان خدا باش که در کشتي نوح |
|
| کان سيه کاسه در آخر بکشد مهمان را |
برو از خانه گردون به در و نان مطلب |
|
| گو چه حاجت که به افلاک کشي ايوان را |
هر که را خوابگه آخر مشتي خاک است |
|
| وقت آن است که بدرود کني زندان را |
ماه کنعاني من مسند مصر آن تو شد |
|
| دام تزوير مکن چون دگران قرآن را |
حافظا مي خور و رندي کن و خوش باش ولي | | |
+
نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 0:30 توسط محمدابراهيمي
|
| حافظ |
|
| کجاست دير مغان و شراب ناب کجا |
دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس |
|
| سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا |
چه نسبت است به رندي صلاح و تقوا را |
|
| چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا |
ز روي دوست دل دشمنان چه دريابد |
|
| کجا رويم بفرما از اين جناب کجا |
چو کحل بينش ما خاک آستان شماست |
|
| کجا هميروي اي دل بدين شتاب کجا |
مبين به سيب زنبشد که ياد خوشش |
|
| خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا |
باد روزگار وصالخدان که چاه در راه است |
|
| قرار چيست صبوري کدام و خواب کجا |
قرار و خواب ز حافظ طمع مدار اي دوست |
+
نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 0:23 توسط محمدابراهيمي
|
+
نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 23:43 توسط محمدابراهيمي
|
غزل جان ...
امشب به هوایت نفسی باز غزل جان
صید تو ، مرا او قفسی باز غزل جان
من مست و خرامان که توام میر شکاری
جز من ، نکند بر هوسی باز غزل جان
تیز است مرا چشم و ستیز است به چنگال
شهباز رها بر مگسی باز غزل جان
ما را نه سزاوار گرفتار به کنجی
خوار آمده چون خار وخسی باز غزل جان
این خانه به مهمان شده ارزان به در آیید
بر در نزند هیچکسی باز غزل جان
ای داد ز بی داد به فریاد ِ سکوتم
شاید تو به فریاد رسی باز غزل جان
درمانده تر از پیش ، شب تار و گرفتار
کو راه مرا پیش و پسی باز غزل جان
بی نام و نشان همنفسی باز به تکرار
امشب به هوایت نفسی باز غزل جان
+
نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 23:39 توسط محمدابراهيمي
|
این چه رازی است که در چشم تو باید گم شد
باید انگشت نمای تو و این مردم شد
به گمانم دل من باز شقایق شده ای
کار از کار گذشته است تو عاشق شده ای
یال کوب عطش است این که کنون می آید
این که با اسب گل از سمت جنون می آید
بی تو بی تو چه زمستانی ام ایلاتی من
چقدر سردم وبارانی ام ایلاتی من
تو کجایی ومن ساده ی درویش کجا؟
تو کجایی ومن بی خبر از خویش کجا؟
دل خزانسوز بهاری است بهاری است که نیست
روز وشب منتظر اسب و سواری است که نیست
در دلم این عطش کیست خدا می داند
عاشقم دست خودم نیست خدا می داند
عاشق چشم تو هستیم و زما بی خبری
خوش به حالت که هنوز از همه جا بی خبری
باز شب ماند ومن این عطش خانگی ام
باز هم یاد تو ماند ومن ودیوانگی ام
اشک در دامنم آویخت که دریا باشم
مثل چشم تو پر از شوق تماشا باشم

+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 23:42 توسط محمدابراهيمي
|
نیمه شب مست می گذشتم از در ویرانه ای
تا که چشمم خیره شد بر چراغ خانه ای
نرم نرمک پیش رفتم تا کنار پنجره
تا که دیدم صحنه ی ویرانه ای
پدرک پیر و فلج افتاده اندر گوشه ای
مادرک مات و مبهوت همچو پروانه ای
پسرک از سوز و سرما میزند دندان به لب
دخترک مشغول عیش خویش با بیگانه ای
از ان پس سوگند خوردم تا که مست نروم سوی ویرانه ای
تا نبینم دختری عصمت فروشد بهر نان خانه ای

+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 23:38 توسط محمدابراهيمي
|
ای كاش می شد لرزش دستانم را در دستهایت حس كنی
ای كاش می توانستم آسمان آبی قلبت را توصیف كنم
ای كاش می شد صدای هق هق گریه هایم را بشنوی
ای كاش می توانستم چشمانت را در چشمانم زندانی كنم
ای كاش می شد حرارت قلب بیقرارم را احساس كنی
ای كاش می توانستم تو را برای همیشه داشته باشم
ای كاش می شد تمام حرفهای عاشقانه ام را درك كنی
ای كاش می توانستم تا آخرین نفس در كنارت باشم ا
ی كاش می شد هر لحظه و هر ثانیه در كنارم باشی
ای كاش می توانستم عشقم را به...............

+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 18:46 توسط محمدابراهيمي
|